تبليغاتX
aslanigh

aslanigh

 

۱-صحنه ای که در آن مسعود رایگان مجبور می شود تا به پسرش مخدر تزریق کند، صحنه عجیبی است. تمام فیلم به کنار، اما این یک صحنه حیرت آور بود. علیرغم این که می گویند مهرجوئی خراب کرده است ولی من فکر می کنم هنوز به خاطر این صحنه تکرار نشدنی، می توان او را تحسین کرد و از قدرت بی نظیرش در ذکر مصائب آدمی، انگشت به دهان ماند.

۲- ما هنوز اندر کمای افیون پدرانمان بسر می بریم. شاید تعدادی از ما بیدار شده باشند. گروهی سر بر آوردند و دوباره از دست پدران خویش افیون چشیدند و گروهی با شکنندگی تمام رو به بیابان نهادند و ترک شهر گفتند تا مگر نکبت دیروزشان را فراموش کنند. 

۳- ما ترک شهر گفتگانیم. چگونه با پدران خود، باز گرد هم آئیم؟ چگونه بخندیم و چگونه دست در دست آلوده شان بگذاریم؟ چگونه بغض مان نگیرد و زبانمان بچرخد؟ آیا سکوت نسل من، شکستنی نیست؟ این همه خاموشی و بغض از رفتار نا پسندیده پدران، به کجا خواهد کشید؟ آیا ما نمی توانیم ببخشیم؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:36  توسط آسلانیق  | 

 

نمایی نزدیک از دخترکی نا امید در ذهنم نقش بسته است. موهای افشان دخترک با چهره رنگ پریده اش، پیش رویم مجسم است. من هم با او احساس همدردی می کنم. نا امیدی و بی ایمانی مطلق اش را درک می کنم. من هم گاهی برای زنده ماندن از بلندی پریده ام.

چشمانش را آرام آرام از زندگی برداشته است. در برکه ای، تصویر موهوم آرزو هایش را می اندازد. عقب عقب می رود تا از دورتر ها آن تصویر خیالی را تماشا کند. دورتر که می شود پاهایش همچنان بجا می مانند ولی اندام اش رفته رفته  کشیده تر می شود گوئی پیر تر می شود... افتاده تر شاید. بادی از دوردست ها، از پشت خرابه های تاریخ، وزیدن گرفته است. رهایش نمی کند. تکان تکانش می دهد. به جلو می راندش. به آینده.

دخترک در ذهنم مدام رشد می کند. بزرگ تر می شود. از فکرم فراتر می رود بیش تر ازین نمی توانم حمل اش کنم. گنده شده است. نا گهان کنار صخره نا توانی های خویش، می بینمش. در اوج ایستاده است. در اوج غفلتی که من روا داشته ام. دستم از جبران کوتاه شده است. کاری نمی توانم بکنم. نزدیک است از دست کفشهای نا امیداش رها شود. نمی کشانندش. نمی برندش. ای کاش نمی گذاشتندش. دارد از دست حافظه گناهکار من فرار می کند. می خواهد خودش را از ارتفاع فراموشی هایم پرتاب کند. خواهم مرد. می داند.

این زن آبستن شده است. به درازای تاریخ است که کودک کور زندگی را در جان خویش حمل می کند. حمل می کند و فراخ تر می شود حمل می کند و سبک تر می شود. جای پای پا کشیده اش اما، بر صورت زمین باقی مانده است. زمین از شرم، صورت خویش را می پوشاند و گرنه سبز نیست، خونین است. دخترک، معصومانه ضجه می کشد ضجه می کشد تا فارغ شود. چشمهای خویش را می بندد و در خیال زجر آور خویش، دست ناپاک مردمانی را می بیند که در سیاهی های قرن، چهره زیبائی را می خراشند. همچنان می خراشند تا تصویر راستین زندگی را نشان دهند. دخترک عاقبت می فهمد. زشتی ها را می بیند. اما، نمی تواند دامن کوتاه خویش را از گزند آلت های انسان نمای درشت، مصون دارد. لجن زار پلشتی احاطه اش کرده است. صدایش امان عدالت را بریده است. همچنان اشک می ریزد. دخترک چشمهای خویش را می گشاید نفس می کشد خیال دوباره راحتش نمی گذارد. و باز می بیند که در کوچه باغهای تاریک شهر بخواب رفته است. دست های چرکین شهوت رهایش کرده اند و تنها مانده است. نمی هراسد. آشفته نمی گردد. تلاش می کند بر خود بجنبد اما نمی تواند. تمام سقفهای عالم بر سرش فرو  نشسته اند. آوارهای شوم هستی آواره اش کرده اند. تن اش سنگین شده است. وجود اش زیادی می کند. ای کاش فراموشش می شد. آنها که می دانستند چه می کنند براحتی کردند و از یاد بردند ولی او که در معصومیت خویش بی خبر بود، فراموشش نخواهد شد.

اینک دخترک بی امید، می خواهد فارغ شود. آمده است در بلندای صخره وجدان،  دور از دستهای آلوده روزگار، فرزند خویش را بیافریند. جانش را از کفشهای کهنه و پوسیده اش می شوید. بر لبه پرتگاه رهایی آماده است. قدمی پیش می گذارد. نگاهی به پس می اندازد. و ناگهان فراخ تر می شود، پایش را می لغزاند، امیدهایش را بدرود می گوید و جان نزارش را در آسمان معیوب زندگی رها می کند. رها می کند و فارغ می شود. دست باز و گردن بر افراشته.

و این زن است که همواره زیبائی می آفریند حتی اگر از زشتی آبستن شده باشد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:32  توسط آسلانیق  | 

از گند و این

از گند و نکبت این روزها هرچه بگوئی کم است. کافی است دو، سه خبر روزنامه ای ازدور و برت بشنوی تا در کمای وجودی غرق شوی و دنیا برایت تاریک شود و همه خورشیدهای امید بی نور گردند و همه مهتاب های ایمان، پشت ابرها پنهان شوند. می گویم آزادی نیست و باور دارم آزاده گی بی مایه شده است. افتضاح ایدئولوژی های خر مقدسانه، حال آدم را بهم می زند. مملکت را سیل برده و اینان به فکر آذوقه برای بهشت اند. گوئی خدا رزق کم آورده است. همه جا دین، همه جا اسلام، همه جا صحبت از مذهب، همه جا حرف از امام و پیغمبر، همه دکانها قرآن فروشی، همه سوپر مارکت ها معنویت فروشی، همه دانشگاهها احکام شناسی همه سخنرانیها مرثیه سرائی، همه هنرها بزک دین، همه، همه، همه، .... آخر انسانی تو، مگر نیستی. حالت از این همه یک شکلی و یکنواختی و مردگی و افسردگی و پژمردگی و افسون زدگی و خواب آلودگی بهم می خورد.

همه زبان ها و همه گوش ها و همه چشم ها صبح تا شب از مذهب پر و خالی می شوند. خدایا این چه ابتذالی است دینی را که معرفت و حقیقت جوهر مایه اش بود. به نام همین دین، آزادی که همسایه دیوار به دیوار وجود انسانی آدم است در حبس کشیده شده است. خدایا ناموس انسانیت که شرافت پیرایه اش بود به ننگ خریت این مقدس بازیها به افتضاح کشیده شده است. عدالت جز در تقسیم نکبت روزانه جائی در زندگی ندارد. ایمان را می گوئی که پاک آبرویش را از دست داده است. خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:41  توسط آسلانیق  | 

 

 

قشنگترين تعريفي که از ايمان بدست آورده ام لابلاي کتابي در باره پل تيليش متاله آلماني (اگر اشتباه نکنم) بود:

ايمان، داشتنِ جرئت نا اميدي است

و چه تعبير هولناکي است جرئت نا اميدي. به چه اميدي بايد، نا اميد بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:29  توسط آسلانیق  | 

 

 

حجازِ سوزان لب های مرا

 

 صدها هزار

 

رسولِ بوسه می فرستد، آفتاب نگاهت؛

 

کتابی در دست

               و عصائی در بغل

 

من، هرگز انکار نمی کنم،  هیچوقت لب در نمی گزم

 

 

ایمان!

         نمی توانم ساخت

 

مگر شهوتِ التهاب آورِ دیدار بگذرد

 

                                    تا زیبائی ات،

       بی چشم و بی گوش و بی تن و بی من،

 

در عمق جانم فرو نشیند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:53  توسط آسلانیق  | 

 

روزمرگی آنقدر ها هم بد نیست که من فکر می کنم. گاهی اوقات،امثال من اتفاقا اگر روزمره بشوند مفیدترند تا اینکه در نهایتِ مثلا باخبری از اوضاع و احوال خودشان و جامعه شان بسر برند. در بند بودن گاهی بسیار بهتر از آزاد و خود مختار بودن است و من این روزها که همه چیزم در اختیار خودم است این را بهتر می فهمم یعنی با پوست و گوشت و استخوانم. همیشه گریختن از خویشتن موروثی و پیش فرض وجودی ابله و کلیشه ای خود،به درد آدم نمی خورد. یک سری قالب هائی در زندگی  هست که بودنش سودمند و قابل قبول است. قالب هائی که بودن آدم را تعریف و تحدید می کنند و تو تکلیف ات با خودت حد اقل روشن می شود که چیستی یا دست کم برای چیستی. یا اگر نه،می توانند بگویند که منظور از بودن ات چیست. 

برای شدن آدم اگر هدفی لازم باشد برای بودن اش معنائی باید باشد. هر چه هست خود آگاهی با همه تلخی شیرینش نه هدف است در زندگی و نه معنائی به آن می بخشد. زنده بودن بعد از خود آگاهی جرمی است که ابتذال وجودی،مجازات آن است مگر که بودن ات را به معنائی ضمیمه گردانیش. باز مرگ آرزوی خوبی است اگر بر آورده شود اما معنائی برای بودن پیدا کردن شق القمر است مسلما.   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:51  توسط آسلانیق  | 

 

به تراژدی فکر می کنم. به غم های بزرگ  و جراحت های عمیق روحی که به زندگی آدم عظمت می بخشند و به وجدانش آرامش.  تراژدی اوج غربت آدمی را نمایان می سازد. بلندای باشکوه تنهائی اش را نشان می دهد. آنجا که انسان همسایه دیوار به دیوار بغض است و هم بستر اشک. با تراژدی زمان می میرد. نبض اضطراب آلود حیات می خشکد و تو می مانی و اقتدار رهائی ات در خلا بی انتها. و مگر می توانی دیوانه نشوی.

جراحت روحی تو را از آمیختن به سیل بی امان روزمرگی می رهاند. متوقف ات می کند بازت می دارد و آنگاه این توئی که سر بلند دُم زمان را بدست می گیری و با افتخار و اشک مقهورش می سازی.... مقهور.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:0  توسط آسلانیق  | 

 

 

همین که میروم از پیش تو

سببی است

زیبائی ات را

آزادانه می رقصی و . . .

می بالم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:0  توسط آسلانیق  | 

 

دیوانه بود و ماه

ماه می رقصید دیوانه می خندید

دیوانه با ماه رقصید

ماه خندید

دیوانه افتاد

معلوم شد: مرگ،

مغزش بود

 

برداشتی آزاد از اولین قسمت حلقه سبز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:19  توسط آسلانیق  | 

 

 

وچه دردناک موهبتی است که یادت می برند،

                                                        زندگی باید کرد، زیر باران یا هر چیز

 

و عشق، تا پستوی خانه هم نمی تواند خزیدن

 

دستِ شحنه عدل در کار تنِ عریان است؛

                                                  برای نان شب

 

همچون که مرد برای بسترش

 

خواب را التماس می باید؛

                              به روزگاری که مرگ، آرمان آزادی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:45  توسط آسلانیق  |