نمایی نزدیک از دخترکی نا امید در ذهنم نقش بسته است. موهای افشان دخترک با چهره رنگ پریده اش، پیش رویم مجسم است. من هم با او احساس همدردی می کنم. نا امیدی و بی ایمانی مطلق اش را درک می کنم. من هم گاهی برای زنده ماندن از بلندی پریده ام.
چشمانش را آرام آرام از زندگی برداشته است. در برکه ای، تصویر موهوم آرزو هایش را می اندازد. عقب عقب می رود تا از دورتر ها آن تصویر خیالی را تماشا کند. دورتر که می شود پاهایش همچنان بجا می مانند ولی اندام اش رفته رفته کشیده تر می شود گوئی پیر تر می شود... افتاده تر شاید. بادی از دوردست ها، از پشت خرابه های تاریخ، وزیدن گرفته است. رهایش نمی کند. تکان تکانش می دهد. به جلو می راندش. به آینده.
دخترک در ذهنم مدام رشد می کند. بزرگ تر می شود. از فکرم فراتر می رود بیش تر ازین نمی توانم حمل اش کنم. گنده شده است. نا گهان کنار صخره نا توانی های خویش، می بینمش. در اوج ایستاده است. در اوج غفلتی که من روا داشته ام. دستم از جبران کوتاه شده است. کاری نمی توانم بکنم. نزدیک است از دست کفشهای نا امیداش رها شود. نمی کشانندش. نمی برندش. ای کاش نمی گذاشتندش. دارد از دست حافظه گناهکار من فرار می کند. می خواهد خودش را از ارتفاع فراموشی هایم پرتاب کند. خواهم مرد. می داند.
این زن آبستن شده است. به درازای تاریخ است که کودک کور زندگی را در جان خویش حمل می کند. حمل می کند و فراخ تر می شود حمل می کند و سبک تر می شود. جای پای پا کشیده اش اما، بر صورت زمین باقی مانده است. زمین از شرم، صورت خویش را می پوشاند و گرنه سبز نیست، خونین است. دخترک، معصومانه ضجه می کشد ضجه می کشد تا فارغ شود. چشمهای خویش را می بندد و در خیال زجر آور خویش، دست ناپاک مردمانی را می بیند که در سیاهی های قرن، چهره زیبائی را می خراشند. همچنان می خراشند تا تصویر راستین زندگی را نشان دهند. دخترک عاقبت می فهمد. زشتی ها را می بیند. اما، نمی تواند دامن کوتاه خویش را از گزند آلت های انسان نمای درشت، مصون دارد. لجن زار پلشتی احاطه اش کرده است. صدایش امان عدالت را بریده است. همچنان اشک می ریزد. دخترک چشمهای خویش را می گشاید نفس می کشد خیال دوباره راحتش نمی گذارد. و باز می بیند که در کوچه باغهای تاریک شهر بخواب رفته است. دست های چرکین شهوت رهایش کرده اند و تنها مانده است. نمی هراسد. آشفته نمی گردد. تلاش می کند بر خود بجنبد اما نمی تواند. تمام سقفهای عالم بر سرش فرو نشسته اند. آوارهای شوم هستی آواره اش کرده اند. تن اش سنگین شده است. وجود اش زیادی می کند. ای کاش فراموشش می شد. آنها که می دانستند چه می کنند براحتی کردند و از یاد بردند ولی او که در معصومیت خویش بی خبر بود، فراموشش نخواهد شد.
اینک دخترک بی امید، می خواهد فارغ شود. آمده است در بلندای صخره وجدان، دور از دستهای آلوده روزگار، فرزند خویش را بیافریند. جانش را از کفشهای کهنه و پوسیده اش می شوید. بر لبه پرتگاه رهایی آماده است. قدمی پیش می گذارد. نگاهی به پس می اندازد. و ناگهان فراخ تر می شود، پایش را می لغزاند، امیدهایش را بدرود می گوید و جان نزارش را در آسمان معیوب زندگی رها می کند. رها می کند و فارغ می شود. دست باز و گردن بر افراشته.
و این زن است که همواره زیبائی می آفریند حتی اگر از زشتی آبستن شده باشد.